Alireza - علیرضا - Arion Golmakani
بابا، همچون بادی ملایم، در میان ترافیک پراکنده]ی سَر شب زیگزاگ می]رفت. با چنان وقاری دوچرخه]اش را می]راند، گویی اشراف]زاده]ای است نشسته بر تَرک اسب. درحالی]که روی رکاب پا می]زد بالاتنه]اش صاف و بی]حرکت بود. اگر پاهایش را نمی]دیدی، مشکل می]شد بگویی که دوچرخه می]رانَد. بدنش روی دوچرخه بود ولی روح و فکرش در عالمی دیگر. انگار حتی سوز سرد زمستان، که مثل کمربندی چرمی بر صورت منجمدشده]ی من شلاق می]زد، نمی]توانست ذهن او را به هم بریزد و او را از هرž