Faratar Az Napeyda - فراتر از ناپیدا - Melika Bokaie
فراتر از ناپیدا، تنها یک زندگی نامه نیست. روایتی است از دختری نوزده ساله که با هزاران پرسش و تردید، خانه اش را در تهران ترک کرد تا پاسخ]هایی را بیرون از مرزهایی که در آن زاده شده بود، بیابد. وقتی نوزده ساله بودم، صدایی در درونم شنیدم. صدایی که از قونیه می آمد و می گفت بیا. صدایی که می گفت باید بروم. جایی فراتر از آن]چه می شناختم. نمی دانستم چرا، تنها می دانستم چاره ای جز گوش دادن به آن صدا نیست. چیزی برای از دست دادن نداشتم. اولین مقصد قونیه بود. سفری که با شوق دیدار آرامگاه مولانا آغاز شد. اما به جست و جویی عمیق تر از آنچه تصور می کردم انجامید. در قونیه برای اولین بار با خودم روبرو شدم. با ترس هام، پرسش هام و اشتیاقی برای تجربه]ی زندگی. اما داستان آن]جا تمام نشد. قونیه تنها آغاز بود. پس از آن، برای تجربه]ی یک دوره ی ده روزه ی سکوت به نپال رفتم. سفری که معنای مرگ را در ذهنم زیر و رو کرد. نپال، عینکی به من هدیه داد که می توانستم با آن، دنیا را با چشم های جدیدی تجربه کنم. از دل همان سکوت ها، صدای دیگری برخاست. صدایی که از آمریکای جنوبی می آمد. این صدا نه منطقی بود و نه برنامه]ریزی]شده. اما می دانستم راهی جز گوش دادن به آن ندارم. بار سفر بستم و بی آنکه کسی را بشن